
چرا برگها وقتی احساس زردی می کنند خود کشی می کنند؟!
آیا این همان خورشید دیروز است یا این آتیش با اون آتیش فرق داره؟!
راستی چرا پنجشنبه خودش رو به بعد جمعه نمی اندازه؟!
بگو آیا گل سرخ عریان است یا همین یک لباس رو داره؟!
هندوانه به چه می خندد وقتی به قتل رسیده است ؟!
هرگز نیامدن بهتر از دیر کردن نیست ؟!
آیا ۴ برای همه ۴ تا است ؟!آیا همه ۷ها برابرند ؟!
نوری که زندانی به آن می اندیشد همان نوری است که بر تو می تابد؟!
کجا می توانی سازی بیابی که در رویاهایت بنوازد ؟!
فاصله بین خورشید و پرتغال به عدد صحیح چند متر است ؟!
آیا زندگی ما تونلی میان دو روشنایی مبهم نیست ؟!
یا روشنایی میان دو مثلث تاریک نخواهد بود ؟!
آیا مرگ از نبودن حاصل می شود یا از مواد خطرناک ؟!
اما میدانی از کجا می آید مرگ.از بالا یا پایین ؟!
از میکروب می آید یا از دیوار ؟ از جنگ می آید یا از زمستان؟!
اندوه گوسفندی تنها چه نام دارد؟!
اگر مگس ها عسل بسازند.زنبورها رنجیده خاطر خواهند شد ؟!
آیا آنکه همیشه منتظر بوده.از آنکه هرگز انتظار کسی را نکشیده.بیشتر رنج می کشد ؟!
انتهای رنگین کمان کجاست.در روح تو یا در افق ؟!
چه کسی می تواند دریا را قانع کند که عاقل باشد ؟!
چگونه به میخک ها بگویم که از عطرشان متشکرم ؟!
مورچه با کدام ارقام.سربازان مرده اش را از کل تفریق می کند ؟!
کجاست آن کودکی که من بودم.هنوز در من هست یا رفته ؟!
آیا می داند که هرگز دوستش نداشتم و میداند که هرگز دوستم نداشت ؟!
چرا این همه وقت گذراندیم تا بزرگ شویم.فقط برای آنکه از هم جدا شویم ؟!
وقتی کودکیم مرد چرا هر دو نمردیم؟!و اگر روحم دور افتاده است چرا اسکلتم دنبالم می کند؟!
چرا...چرا...چرا ؟؟؟!!
تو پاسخم نمی دهی...اما پرسش ها هیچ وقت نمی میرن !!!
انقدر خاطره داری....که گویی قده یه قرنه...
گلو میسوزه از عشقت...عشقی که مثل زهره..
ولی بی عشق تو هر دم...خنده با لبهای من قهره...
درسته با منی اما...به این بودن نیازارم......
تو که حتی با چشماتم...نمیگی اه دوست دارم..
اگه گفتی دوست دارم...فقط بازی لبهات بود...
وگرنه رنگ خودخواهی...نشسته توی چشمات بود....
هر چی عشقه توی دنیا...من می خواستم مال ما شه...
اما تو هیچوقت نذاشتی...بینمون غصه نباشه....
فکر میکردم با یه بوسه....با تو همخونه می مونم...
نمی دونستم نمیشه....احه بی تو نمیتونم....
گله میکنم من از تو...از تو که اینهمه بی رحمی....
هزار بار مردم از عشقت...تو که هیچوقت نمی فهمی...
چشام همزاد اشک و خون... دلم همسایه اهه...
زمونه گرگ و عشقه تو...شبیه مکر روباهه...
شدم چوپان ساده لوح...کنار گله احسان....
چه رسمی داره این گله... سر چنگال گرگ دعواست...
تو این قدر خواستنی هستی...که این گله نمی فهمه...
اگه لبحند به لب داری...دلت از سنگ و بی رحمه...
ببخش خوبم اگه این عشق...نیمه ی تو رو رو کرد....
نفرین به دل ساده....که به چنگال تو خو کرد....
قسم به عشقمون قسم.همش برات دلواپسم
قرار نبود اينجـوري شه.يـهو بشـي همه كســم
راستي چي شد؟!چجـوري شد؟!اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگن تقصير توست تا كم شه از جرم خودم
به ملاقـات آمدم.ببين كه دلسپـرده داري
چگونــه عمري از احساس عشق شدي فراري!
نگاهم كن دلم را عاشقانه هديه كردم
تو دريـا باش و من جويبارعشق و در تو جاري
من از پروانه بودن ها.من از ديوانه بودن ها
من از بازي يك شعله سوزنده كه آتش زده بر دامان پروانه نمي ترسم
من از هيچ بودن ها.از عشق نداشتن ها.از بي كسي و خلوت انسانها مي ترسم
راستي چي شد؟!چجـوري شد؟!اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگن تقصير توست تا كم شه از جرم خودم
من ازعمر رفاقتها.من ازلطف صداقتها.من ازبازي نور در سينه بي قلب ظلمتها نمي ترسم
من از حرف جدايي ها.مرگ آشنايي ها.من از ميلاد تلخ بي وفايي ها مي ترسم
راستي چي شد؟!چجـوري شد؟!اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگن تقصير توست تا كم شه از جرم خودم
انتظار واژه ی غریبی است ...
واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.
که چه سخت است انتظار
هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...
گریان نمی مانم، خندانم!
برای ورودت ای عشق.
وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...
نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...
و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...
تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...
میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!
به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...
به یاد او و تقدیم به او ...
من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد
من که آسمون نبودم اما عشق تو یه ماهه
همیشه نبودن تو کرده این دلو کلافه
سرت رو بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریه ام می گیره گریه ام می گیره
بذار رو سینه ام سرت رو چشم های خیسو ترت رو
بذار تا سیر نگات کنم بو بکشم پیرهنت رو
بغل کن و بچسب بهم بکش دوباره دست بهم
جز تو کسی رو ندارم نزدیک تر از نفس بهم
سرت رو بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریه ام می گیره
وقتی چشات خوابش میاد آدم غم هاش یادش مياد
یه حالتی تو چشماته که عشق خودش باهاش میاد
وقتی چشات خوابش میاد آدم غم هاش یادش مياد
یه حالتی تو چشماته که عشق خودش باهاش میاد
سرت رو بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریه ام می گیره
نام تو رو آورده ام دارم عبادت ميكنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت ميكنم دستت به دست ديگري از اين گذشته كار من اما نمي دونم چرا دارم حسادت ميكنم گفتي دلم را بعد از اين دست كس ديگر دهم شايد تو با خودي گفته اي دارم اطاعت ميكنم رفتم كنار پنجره ديدم تو را با بگذريم چيزي نديدم اين چنين دارم رعايت ميكنم من عاشق چشم تو ام تو مبتلاي ديگري دارم به تقدير خودم چنديست عادت مي كنم تو التماسم مي كني جوري فراموشت كنم با التماس ولي تو را به حانه دعوت ميكنم گفتي محبت كن برو باشد خداحافظ ولي رفتم كه تو باور كني دارم محبت ميكنم